محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

111 روزگی

خوشگل ناز مامان و بابا  ١٦  آبان 111 روزه شد. روزی که یه دونه یک دیگه اضافه بشه حدود سه سالته و کلی واسه‌ی خودت آقا شدی. این روزها به سرعت برق می‌گذره و من دارم نهایت تلاشم رو می‌کنم که حسابی قدرش رو بدونم و لذت ببرم. وقتی موقع شیر خوردن دستتو روی سینم میزاری و تو چشمام نگاه می‌کنی و از خودت صدا در میاری می‌خوام رو ابرها پرواز کنم و از خدای خودم برای این همه عشق تشکر کنم. وقتی برای اینکه بیای بغلم دست‌های کوچولوی نازت رو به سمت من باز می‌کنی، فقط در آغوش گرفتنت وجودم رو آروم می‌کنه. وقتی موقع خواب در حالی که بابا هادی خوابیده با من حرف می‌زنی و تازه دلت می&...
18 آبان 1392

یایان ماه دوم و ختنه

  سلام ما اومديم بعد از تغريبآ سه هفته تاخير    مهرسام بيست و هفتم مهر ماه سه ماهه شد و میخوام بعضی کارایی که سه هفته آخر دو ماهگي انجام شدرو بگم    دهم مهر يعني در 2 ماهو ده روزگي به همراه هادي جون و عزيز شمارو برديم کلنيک براي ختنه واي که چه حالي بودم من اونروز چون شنيده بودم که بچها معمولا خيلي بيتابي ميکنن و اذيت ميشن و منم ميترسيدم و طاقت ديدن درد کشيدنت رو نداشتم براي همين از خونه چند قطره استامينافن بهت دادم ،وقتي که وارد کلينيک شديم خيلي ناز توي بغلم خواب بودي موقع آماده کردنت بيدارت کردم که يهو نترسي بعد پرستار گفت که شمارو بزارم روي تخت و برم بيرون پيش بابا و منتظر باشيم که اونجا يه کو...
3 آبان 1392

هفتاد روزگی

مهرسام پسرکم من تو را يکي دوست دارم زيرا بهترين ها يکي هستند خدا......خورشيد.......ماه.......مادر.......پدر.......تو يک زيبا ترين عدد من است هميشه يک هستي و هميشه يک خواهي ماند       م :....ملودي زيباي مادر شدنم   ه :.... هستي ام                      ر :.... رايحه خوش بهشت               س : .....سرمايه روزهاي جواني ام      ا : .....احساس خالص مادريم      م :.....ميو...
5 مهر 1392

دو ماهگی میوه دلم

بله آقا مهرسام ما بیست و هفتم شهریور دو ماهه شد و اون شب ما همگی خونه‌ی دایی جمال به مناسبت تولد سوگند جون مهمون بودیم .  مهرسام ما در دو ماهگی یواش‌یواش داره برنامه‌ی خواب و خوراک‌ش منظم می‌شه؛ وقتی باهاش حرف می‌زنیم هوشیارانه می‌خنده و وقتی ساکت می‌شیم از خودش صدای آقوم در میاره.گاهی وقتها هم دستشو میبره جلوی دهنش و انگشت شستشو میمکه که دیگه اینجور وقت ها فقط باید خوردش و اون​قدر خوش​مزه می​خوره که من به​ش می​گم  یه کوچولو هم به من بده! ازاتاق که بیرون بریم با چشماش تا جایی که بتونه دنبال‌مون می‌کنه، با پاهای کوچولوش پل می‌زنه و کمرش رو بالا...
3 مهر 1392

بعد از زایمان

بعد از زایمان یک‌ماه مامان اینجا موند  تا کمی با بچه‌داری آشنا شدیم. یک هفته بعد از زایمان، مهرسام زرد شد و دکتر گفت باید بیشتر شیر بخوره تا کمبود آب بدنش جبران بشه و اینکه زردی بعد از٧ روزگی خطری نداره و نگران نباشیم و اونقدری زردیش بالا نیست که نیاز به بستری داشته باشه خلاصه که کلی کارا کردیم تا زردی کنترل شد . از هفته‌ی دوم هم دل‌درد شروع شد که خدا رو شکر برای مهرسام شدید نبود و شب‌ها حدود سه ساعت طول می‌کشید که با راه‌کارهایی که دکتر تجویز کرده بود بهتر می‌شد ومی‌خوابید. روزهای اول بعد زایمان روزهای سختیه ولی به سرعت می‌گذره و بعد از یک‌ماه آدم کاملاً ب...
26 شهريور 1392

خاطرات زایمان

شب قبل یعنی چهارشنبه شب که تولد هادی جون هم بود دوش گرفتم و بعد از رفتن مهمونا  ظرف‌های تو جا ظرفی رو جا به جا کردیم، میزها رو دستمال کشیدیم، می‌خواستم همه جا برق بزنه  بعد  رفتم که بخوابم،حدود ساعت یک و نیم بود رفتم تو اتاق خواب هادی تازه خوابیده بود من هنوز چشمام گرم نشده بود و داشتم به کارهای فردام و اینکه شب آخره که مهرسام تو شکممه فکر می‌کردم حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و هم دلتنگی خواصی داشتم و هنوز چیزی نشده احساس میکردم دلم واسه این 9 ماه تنگ شده  مهرسام هم مرتب تکون می‌خورد و من نفهمیدم کی خوابم برد. صبح روز 5 شنبه ساعت 4 ...
20 مرداد 1392

من و هادی و مهرسام

با سلام به همه‌ی دوستان گلم از پیام‌های زیبای همگی ممنونم. من و نی‌نی و بابای نی‌نی خوب هستیم و داریم اولین تجربه‌های بچه‌داری رو به دست می‌آریم.مهرسام ما پسر خوبیه و نهایت همکاری رو با مامان و باباش می‌کنه. این روزها بیشتر کارهاش رو مامانم انجام می‌ده و من هنوز نه شستمش و نه حمومش کردم. مهرسام شیر مادر میخوره از این بابت خیلی راضی‌ به نظر می‌رسه و یه کوچولو زردی داره که امیدوارم زودی خوب بشه و مارو از نگرانی در بیاره من هم دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که زودتر روال زندگی به قبل برگرده و بتونم خودم از نی‌نی نگهداری کنم. حال خودم هم داره بهتر می&z...
4 مرداد 1392

بیست و هفتم تیرماه روز تولد دلبند ما

  سرانجام انتظار نه ماهه ما به سر آمد و دلبند ما در ساعت ١١:٢٥روز٢٧/٤/٩٢ وزن و قد در بدو تولد به ترتیب ٢٩٥٠ گرم و ٤٧ میلیمتر  با عمل سزارین پزشک کم‌نظیر سرکار خانم دکتر محبوبه ماموریان اصفهانی و مراقبت‌ها و همکاری‌های پرسنل بیمارستان نجمیه پا به عرصه‌ی جهان نهاد. حال نوزاد و من بسیار خوب است. به دلیل فشردگی امور جاری (!!!) اخبار تکمیلی بعد ارسال خواهد شد! اولین عکس از دلبندمون   ...
29 تير 1392

اسم پسر ما

و بالآخره نوبت به اسم پسرمون رسيد. راستش رو بخواهيد حدود چهار ماه مي‌شه که اين اسم رو انتخاب کرديم ، ولي قبل از اين‌که قطعي بشه و به همه بگم دوست داشتم هم با هادی جون به توافق کامل برسیم چون بین چند اسم انتخاب سخت شده بود برامون و هم تمام اسم‌ها رو يک‌بار ديگه دوره کنم که حسابي نيازمند زمان بود. البته در نهايت نتيجه همان شد که انتخاب کرده بوديم. همان‌طور که قبلا گفته بودم ما مي‌خواستيم اسم  فارسي باشه، به‌صورت خلاصه تلفظ نشه،فراواني اسم  کم باشه و از همه مهم‌تر اينکه معنی خوبی داشته باشه که نهايتاً بعد از جست‌وجوي اينترنتي و مطالعه‌ي همگي اونها اسم پسرمون ...
29 تير 1392